بی رحمانه


اثر هنری. نام اضطرار. ماحصل فشاری که از خارج بر سطح نمایش وارد میشود.
اثر بابتیست دو بومبورگ هنر مند فرانسوی.

خودم هم میفهمم گاهی بی رحمانه صادق می شوم. وقتی سوالی از من میکنند دقیقا بدون هیچ سانسوری نظرم را میگوییم ونظرم خیلی وقتها مطابق میل شونده نیست .
فک کنم من هم سن او بودم بچه کنکوری داشتم. حالا انش زیاد مهم نیست. میگوید من دخترم تنها زندگی میکنم این حرفها که فلانی پشت سر من زده ابروی من را برده.
جواب دادم افکار وحرفهای مردم را نمی توانی کنترل کنی. اهمیت نده. ادم برای مردم زندگی نمیکند.
پرسید حالا شما این حرفهایی که زده باور کردید؟
گفتم کمی تا قسمتی.
گفتم نگا کن تو روی من میگه باور کردم.
باید برای خوش امدش میگفتم باور نکردم. چرا باید بهش باج بدم؟ چرا باید بگم نه توخیلی خوبی؟اصلا برام اهمیتی نداشت که چطوری زندگی میکند. مردم چقدر خودشان را مهم میدانند. برای من چه اهمیتی دارد که مدیر سالنی که برای اپلاسیون میروم معشوقه یک مرد مسن باشد. ودوست پسر هم داشته باشد و به فلان ماده اعتیاد داشته باشد.
وقتی داشتم این حرفها را میشنیدم حقیقتش توی دلم حسودیم میشد که چقدر زندگی بی دغدغه ای دارد. چقدر بهش خوش میگذرد. خقیقت این بود اتفاقا همین را هم بهش گفتم . اما او روی مسئله مرد مسن و روابط نامشروع حساس نبود . روی اعتیاد حساس بود. گفتم یک مسئله شخصی است و به کسی مربوط نیست. اصلا کلش هم به من ربطی نداشت. ادمی نیستم که دور بر این حرفها بگردم. وقتش و توانایی تحملش را ندارم. داستان از اینجا شروع شد.
امد جلو وسلام علیک کرد. بعد من گفتم بهت میاد لاغر شدی. گفت دوسال ونیم رژیم دارم. وساکشن کردم قابل باور بود. دیگه جمله از این بهتر لاغر شدی برای خوش امد یک زن؟
چند دقیقه بعد پرسید از قلانی خبر داری؟ گفتم هراز گاهی میرم پیشش . گفت پشت سر من زیاد حرف زده. گفته معتاد شدم. شما گفتی لاغر شدی فهمیدم از من به شما هم گفته. شما هم باور کردی. گفتم بهش زنگ بزن بگو پشت سرت حرف نزنه. گفت . نمی شه.
گفتم خودم بهش میگم. گفت نه تو را خدا. و البته خواهم گفت. برای هر دوشان خوب است.
هدفم از نوشتن این متن مزخرف این بود که بعضی ها دنبال شر میگردند. شر کلامی دنبال دعوا.
این روزها سلام وعلیکت با مردم هم باید حساب کتاب داشته باشد . اینقدر باید با احتیاط رفتار کنی جایی وارد شر وشور نشی. به اسلام کاری ندارم ولی غیبت واقعا اعصاب ادم را خرد میکند. دقیقا انگار گوشت برادر مرده ات را بجوی.
هر دو طرف داستان از نظر من سطح دغدغه شون خنده داره. والبته هردو دزن های ازدواج نکرده ای هستند که با جنس مخالف روابط خصوصی را تجربه کرده اند واین چون خلاف عرف است حس گناه ازارشان میدهد و این ازار را فرا فکنی میکنند.
البته این داستان در مورد وبلاگ نویسها هم صادقه.
وقتی مرتب خودت را سرکوب می کنی. به خصوص نیاز های معنوی و جسمی ات را به یک نوع خشونت معتاد میشوی. از همه دنیا بیزار میشوی. شاید هم بی رحمانه صادق شوی.
مراقبت از خودت یعنی به نیاز های خودت پاسخگو باشی.تا بتوانی انسان باشی و این پاسخگویی با عرف جامعه در تضاده. جامعه با تو شرط میکند رفتار خصوصیت باید موافق عرف باشد. و در عرف ما رفتار های فطری گناه محسوب میشه. و مترود است. بد به حساب میاد.
دختر ها به جرم دختر بودن محکوم به حفظ بکارت هستند . سن ازدواج در جامعه بالا رفته. شرایط تشکیل خانواده روز به روز سخت تر می شه. در نهایت از هر دو ازدواج در تهران یکی محکوم به طلاق است. ودر ایران از هر ده ازدواج چهار طلاق واقعی دو طلاق عاطفی صورت میگیرد. این جامعه ایست که اخلاق اسلامی در بوجود اوردن ان سهیم بوده. ظاهرا تمام تلاشها این سی سال حفظ حجاب مخدودیت ماهواره و فیلم. سانسور ها و برنامه های صدا سیما و جدا سازی جنسیتی نتیجه عکس داده. نه تنها بنیاد خانواده محکم نشده بلکه روند معکوس را طی کرده.
در باور مان باید بعضی از فرهنگ ها را باز سازی کنیم. یکی همین بحث بکر و باکره بودن دختر هاست. یاد بگیریم انسان جنس و کالای برقی نیست. دست اول و دوم ندارد

Advertisements