همزاد. داستانهایی از زنان.


اگر دیر میای یه سر  بیا  دنبالم راهش تاکسی  خور نیست.

صدای مرد از اونور گوشی شنیده شد. نه عزیزم کار دارم خیلی دیر میشه آژانس بگیر.  بعدا میبینمت.

خوب پس   میبینمت خداحافظ عزیزم. و تلفن را قطع کرد و گذاشت توی کیفش . زنگ در خانه را زد. صدای هیاهو و خنده زنانه  تا پایین پله ها میامد. قیامت بود.

تو دلش گفت خیلی خوش میگذره امروز.  ترانه در را باز کرد وخوش امد گفت. روی سیما را بوسید. همه جمع بودند و یک نفر هم اضافه بود. اضافه شدن یک نفر به جمع همیشه واقعه ای  هیجان انگیز بود .یکی میامد با داستانهای تازه خودش. سلیقه خودش و با خودش تازگی می اورد . گاهی میماند و پای همیشگی جمع میشد. گاهی چند بار میامد و بعد گاهی میامد. ادم تازه روح تازه به مجلس میداد این باور سیما بود.

رویا از ته سالن کل کشید بیا سیما بیا  گندش درامد! ترانه  برات ویارونه پخته.  یک چشمش را بست ابروشو بالا انداخت. وگفت ویارونه مال تو . بخور جون بگیری. رویا درامد که من بچه دار شم بچه ام حرومزاده است.بچه حرومزاده خوش قدمه ویار نداره.

سیما  روی دسته مبل نشست دستشو برد زیر گوشواره قرمزش از بودنشون مطمئن شد کیفش را روی زمین گذاشت گفت.  بچه  بچه است دیگه فرقی نداره. از این عرضه ها داشتی دلم نمیسوخت. ترانه جلو امد وسیما را به تازه وارد معرفی کرد. سیما جون دوستم فرانک . فرانک با لبخند زیبایی از جاش بلند شدی و روبوسی کردند. رویا ول کن نبود. گرفته بود ول هم نمیکرد. صداش امد که میگفت. مال تو حدود باباش مشخصه  ویارونه بهش میخوره. بابای بچه من تو کارخونه بابا سازیه.

کتی درامد قپی نیا.طراح بابای بچه تو هنوز داره روطرح اتود میکنه تا طرح نهایی فاصله داره کو تا کار خونه. صدای خنده خانه را پر کرد.

کتی رو کرد به تازه وارد خوب تو تعریف کن بابای بچه تو تو کدوم مرحله است. فرانک گفت تو مرحله ارزیابی.

لبخندش عاشق بود.

سیما بلند گفت. لبخندش عاشقه معلومه. چه خوب. منتظریم تعریف کنی.

فرانک  ریز خندید و گفت  تو جلسه اول کسی از عاشقی هاش نمیگه.  کتی  پشت چشم نازک کرد که جلسه اول اخر نداره. اخرش که می گی. نگی ترانه الان برامون فیلم هندی میذاره. مجبور میشیم بشینیم پای تلوزیون. ترانه چای تعارف کرد. چای ترش . سرخ و یاقوتی .

پس ویارونه این بود؟. دستت درد نکنه. فک کردم اش شله قلم کار پختی.!

نه دلمه برگ پیچیدم برات شازده خانم.

ترشی چای دلپذیر بود.سیما  سیگاربه دست  دنبال فندک توی کیفش گشت.گوشی اش را بیرون اورد. هم رنگ چایی بود. نشان دادکه ببینین گوشیم با چاییم سته.  فرانک گفت به به . عین گوشی من!  مال منم با چاییم سته. من کادو گرفتم.

سیماگفت اتفاقا من هم تولدم این اقامون  بهم داده. سلیقه اش حرف نداره. . !

کتی زیر گوش سیما ارام گفت. خبری نشد. سیما شانه بالا انداخت. بهتر.

اینقدر بد خلقی میکنه که دارم از بچه دارشدن منصرف میشم.مرتب بهانه گیری میکنه تقی به توقی میخوره شبها تو هال میخوابه. الکی که ادم بچه دار نمیشه.

سایه روشنایی فندک توی صورتش چین های ریز  چشمش را مشخص کرد. گوشی فرانک با اهنگ لاو استوری زنگ خورد. کتی یواش گفت چه جواد. خنده عاشقی صورت فرانک را لبریز کرد. دلبرانه ونرم حرف میزد و ریز ریز میخندید. این ریز خندیدن مشخصه اش بود. جا افتاده بود تو رفتارش. گفت بچه ها نمیذارن بیام. یک ساعت دیگه زوده یه کم دس دس کن .یک ساعت ونیم دیگه اینجا باش. دیونه شدی سه ربع !امدم ام مهمانی ها نمیشه.  همون یک ساعت. باشه میبینمت.

ترانه گفت اوه اوه .  چقدر قربون صدقه. هنوز هیچی نشده تازه امدیم. . بیخود قول یک ساعت را دادی ما تا دیر هستیم. خوش میگذره از دستت میره ها. رویا هم میخواد یک تیکه از عروسک گردانی نمایش تازه اش را نشنمون بده. نیبنی باید تو صف وایسی  بلیط بگیری.

صدای رویا امد که الان هم باید بلیط بگیره مگه مجانی حالا تو صاب خونه ای یه چیزی.  کتی گفت که بعدش هم قراره ترانه برامون سوتین پولک پولکی بپوشه عربی برقصه رو همین میز. مگه نه رویا. به همین نور .

فرانک سرش را با ناز تکان داد . گفت نه دیگه نمیشه. قراره با هم بریم یه جایی. دیر برسیم وقتمون از دست میره. خونه دوست محمده . با دوتا انگشتش اندازه یه کلید را نشان داد و گفت گرفته باید پس بدیم صاحابش.

همه با هم هو کشیدن.

کتی گفت روزگار خوش. یاد باد روز وصل دوستداران یاد باد. خوب تعریف کن ببینم.  الان باید بگی بعدش را هم باید زنگ بزنی تعریف کنی. اس ام است هات را بده بخونیم ببینیم. و هجوم برد به سمت گوشی فرانک.

فرانک گفت خوب خوب.

اسمش محمده.

سیما درامد وگفت اسم دوسوم مرد ها محمده بقیه شون هم اسمشون علی  تک وتوکی هم حسین متفرقه.

گفت فلان جا کار میکنه . سیما گفت چه جالب باید  محمد ما بشناسدش . هرچی خواستی بگو ازش بپرسم برات.  فرانک ادامه داد. ازر رشته تحصیلیش گفت . از تیپش گفت . از حساسیت هاش گفت سیما جمع شد. هنگ کرد.  از کار هاش گفت سیما بدنش جاری شد.. کتی یک لحظه  به صورت سیما نگاه کرد. ازجاش بلند شد گفت بشین رو مبل من زمین میشینم. سیما رو مبل جا به جا شد. لحظه به  لحظه مثل بستنی وا میرفت. چسبید به مبل.  یک سیگار دیگه روشن کرد. دهنش بسته ماند. باورش نمیشد.

فقط سکوت جاری بود.  وصدای فرانک.

رویا به سیما نگاه کرد. سیما دستش را رو لبش گذاشت. به علامت سکوت.

تلفن فرانک زنگ خورد. محمد دنبالش امده بود. پایین بود.

سیما خواست بلند شه از پنجره بیرون را نگاه کنه. کتی نگذاشت. گفت من میرم میبینم و علامت دادکسی از جاش بلند نشه … فرانک هیجان زده و بدون توجه به جریانی که اینور اتاق میگذشت لباس پوشید . و پرواز کرد و رفت. کتی خم شد از پنجره بیرون را نگاه کرد.ناخنش را زیر ناخن دیگرش فرو کرد یک لحظه تصمیم گرفت.  به پنجره تکیه داد لبخند زد.. رنگ به صورت نداشت. سیما نمی فهمید فقط نگاه میکرد.. دستش را به علامت چی نشان داد. کتی مسلط گفت ترسیدم بابا  ترسوندی منو بابا !ا نه خیر محمد شما نبود یک ماشین قرمز امد دنبالش.

شورشو دراوردی سیما . کی گفت تو شوهر کنی بعد همش شک کنی.

به هوای زیر دستی رفت توی اشپزخانه.نفسش بیرون داد. ترانه دستش را روی سرش گذاشته بود. گفت محمد بود اره؟

کتی گفت نگذار سیما زود بره سرش را گرم کنیم. من نگذاشتم بفهمه  تو هم یک زنگ به علی بزن جریان رابگو ببین چی کار میکنه.  به محمد بگه دختره را نبره خونه از اون ابله هر کاری بر میاد.

.یخ را تو لیوان انداخت . لیوان را زیر شیر پر کرد. روی حبابهای اب خیره ماند. یک نفس لیوان را سرکشید.

ترانه ارام گفت وای کتی چی کار کنیم. بهش بگیم نگیم.   گوشی اش را برداشت و رفت رو تراس.

کتی گفت : یه فکری میکنیم.

صدای رویا و سیما میامد که داشتند بحث میکردند که ادم ها چقدر ممکنه به هم شبیه باشن. خوبه که سیما چیزی نگفته هول تو دل دختره بندازه. خوب شد که کتی رفت دید یکی دیگه بود. وصدای سیما که واقعا پاهام نمیکشید تا دم پنجره برم. باور میکنی.  فک کن چه حالی داشتم. و رویا که گفت والله منم داشتم سنکوپ میکردم چه برسه به تو.

.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”همزاد. داستانهایی از زنان.

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.