داستانهایی از زنان ( رام کردن شوهر عیاش)


روشن است که من داستان نویس نیستم .  وقتی یک عنوان انتخاب کردم به نام داستانهای زنان همان یک مورد در ذهنم بود و هیچ امیدی به ادامه این دسته بندی که ایجاد کرده بودم نداشتم.  با کمال تعجب الان میبینم که هر هفته یک سوژه دارم. یک نفر میاید وبدون اطلاع از این وبلاگ  و این سوژه من داستانش را میگوید. شما هم میتوانید داستان خود را بگویید . می توانید میلش کنید. اگر دوست دارید قهرمان داستانی شوید. شاید هم یک روز رفتم کلاس داستان نیسی شاید هم یک کتاب داستانهای کوتاه چاپ شد. به هر حال یک مجموعه ای جمع میشود و یکروز عمومی میشود.

__________

مردی وارد زندگی آزاده شده که از ازدواجهـــتای قبلی اش فرزند هاییی دارد.داستان  اول یک اشنایی ساده است  و برای  ازاده هرگز ازدواج نکرده کیس مناسبی به نظر نمیرسد. یک اشتباه از پیش کاملا مشخص.

. مرد بلند بالاست خوش زبان ومهربان. وبی نهایت خوش لباس و خوش چهره. مردی که هر زنی دوست دارد همسری اینگونه داشته باشد.  وهمین نشانه انتخاب اشتباه آزاده است. عاقبت این ازدواج از روز اول پیداست.

همه مخالف ازدواج من حسین بودند. حتی یک رای موافق هم نبود. حسین به زنبازی معروف بود.  دست به ازدواجش هم بد نبود. ازدواج یک دختر با مردی با این پیشینه حماقت محض است.  روزهای شیرین ماه عسل بلاخره تمام شد.  بهش گفتم اگر خیانت کنی . خیانت میبینی.  پوز خند زد. یعنی کسی هم مگه به تو نگاه می کند!چه غلطها.

خبرش رسید دیده بودنش . با دختر جوان وزیبایی زمان میگذراند و وقتی برای من نداشت. این روزها را همه پیش بینی می کردند. به هرکی میگفتم جوابش دیدی گفته بودیم بهت بود. همه من را مسئول خراب کردن زندگیم  میدانستم نه غصه خوردن فایده داشت ونه گریه کردن. با خانواده اش در میان گذاشتم متهم شدم به زن نبودن. حتما مشکلی داشتم وگرنه مرد که بی خود هوایی نمیشد هرچند خانواده اش هم میدانستند این عادت حسین شده. هر از چندی با زنی عاشقانه بسازد . عاشقانه سیر کند وعاشقانه زندگی کند.

خیلی فکر کردم. طلاق دردی از من دوا نمیکرد. خانواده مشکلی از من باز نمیکرد. بی توجهی هاش که بیشتر شده حرفم را عملی کرد. علنا با مردی اشنا شدم و  رفت امد کردم و خیانت کردم. چیزی نبود که حسین وخانواده اش متوجه نشوند.  حرف وحدیثها پشت سرم شروع شد. توی یک بعد از ظهر داغ تابستان خواهر شوهرم و خواهر زاده اش سر زده امدند . با خوش رویی پذیرا شدم. خواهرش که  به زخم زبان  معروف بود گفت آزاده این چه ابروز ریزی است که راه انداختی. خوب مثل ادم طلاق میگرفتی و میرفتی هر گهی میخواستی میخورد.

خونسرد جواب دادم لابد حسین مرد نبوده. مردیت نداشته خوب لابد یک مشکلی داشته که زنش هواییی شده. جنجال بالاگرفت. توی خانه ماندم و به رابطه ام ادامه دادم. حسین برگشت تنبیه شده بود. عوض شده بود.  و زندگی کردیم و بچه دار شدیم بعد 9 سال. پرسیدم رابطه دوم  را چه کاری کردی.  ؟ یک لبخند نامعلوم دو پهلو زد. لبخندی که معنای خاصی نداشت.

فنجان پاییش را زمین گذاشت و گفت : مگر فقط مردها با خیانت مجازند. مردها با رابطه های موازیشون چه میکنند. همان کار را کردم.  یک مدت پنهانش میکنند. یک مدت حالشو می برند بعد رو میشه. یا ادامه اش میدهند وقتی هم تمام شه به پایانش میبرند .

من از انچه گوشم شنیده بود در تعجب بودم. و شاید چیزی که این قصه را برایم  شوک اور تر کرده بود نسبت بسیار نزدیک من و حسین بود. من دختر حسین بودم.  وهمیشه برام جای سوال بود چطور شد که پدرم مردی سر به راه شد. و با این همسرش ساخت. خدا رحمتش کنه خیلی خوشگذرون بود

 

 

 

 

 

Advertisements

یک دیدگاه برای ”داستانهایی از زنان ( رام کردن شوهر عیاش)

  1. من پستهای بلند رو کمتر میخونم یعنی حالش رو ندارم ! آخه یک ماهی هست که از دست درس خواندن فارغ شدیم اگه میشه فایل صوتی ش رو بذار !

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.