نوستالوژی


یک وقتهایی میشینی و یک رابطه را باز نگری میکنی . پناه میبری به خاطراتی که لحظه به لحظه وجود داشتن.پناه بردن به گذشته ها گاهی حس خوبی داره حسرت نیست ها یک شادی خاص خودشه. گاهی حسنش اینه که از زمان حال نجاتت میده.
حرفش تمام که میشه بدون اینکه جمله به جمله گفته هاشو هضم کرده باشم. از سر تفاهم نگاهش را می دوزه به چشم هام. سایه ملایم نقره ای از پشت چشمش سر خورده و روی مژه هاش جا خوش کرده.
سیگار میطلبه. این جمله ها سیگار میطلبه و اینجا توی این کافی شاپ نمیشه سیگار کشید.
ذهن تحلیلگرم هنگ کرده. دلم نمیخواد باهاش موافقت کنم. نمیخوام فک کند دارم مهر تایید میزنم به باز گشت دیر هنگامش به گذشته. اما ته دلم با تک تک کلماتش موافقم. حتی اگر سکوت کنم .
در گذشته رازیست که جذابش میکند.

چشم به خیابان میدوزم. این خیابان چقدر زندگی دیده چقدر مرگ دیده. چقدر مردم را دیده. چقدر مردم خاطراتشان در این خیابان به یاد میاورند. حتی توی داستانها هم اسمش هست. جاده قدیم شمیران. مگر این نیست که هروقت خیلی دل تنگم به این خیابان پناه میارم و خاطراتم را زیر و رو میکنم. به در و دیوار میزنم بلکه بتوانم این نه لعنتی را به زبان بیارم و شعار بدم زندگی ابتنی در حوضچه اکنون است.
و ن ……….می توانم.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”نوستالوژی

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.