شاید روز موعود


(س) گاهی داستانهایی تعریف میکند . در واقع کنایه امیز. این داستانش عجیب بود. نمیدانم باز مطلبی را میخواست غیر مستقیم به من حالی کنه یا داستان واقعی بود.

سیگارش را روشن کرد و تکیه داد به مبلش. بوی عود در بعد ازظهر کشدار یک روز اخر بهار پشت حصیر های افتاده حالت اسرار امیز داستان را همان جا بین مرز حقیقت داستان و واقعیت. بین راست و دروغ حفظ میکرد.

داستان زنی که در یک بعد از ظهر تابستانی مثل بقیه ادم ها زندگی میکرده. ودر خیابان راه میرفته. خانواده داشته خانه داشته. شوهر داشته مادر بوده دوتا بچه داشته حتی فردا شب میهمان داشته. و رزوگار ارام بوده.

راه میرفته شاید مغازه میده یا خرید میکرده و یا در ذهنش مشغول جر و بحث با کسی بوده.. ناگهان خانه ای فرو میریزه و تیر اهن به فاصله بسیار نزدیک کنارش فرود میاد جوری که گونه اش خراش میخورد. فکر میکند زندگی به همین اسانی از دست میرود. مرگ به همین اسانی است. و هر لحظه مرگ در کمین. فکر میکند باید جوری که دوست دارد باید زندگی کند. یک عمر یک بار یک لحظه. وتکرار ی هرگز وجود ندارد. تصمیم میگیرد که برود یکه و تنها.

با کسی فرار نمی کند. شاهزاده با اسب از راه نمیرسد. شی مشکوک نورانی از روی زمین بلندش نمیکند

می رود.

می رود…..

….که رفتن ارزوی خیلی از ماست.

به همین اسانی . سوار ماشین میشود و به یک شهر دیگر میرود. و به کاری که دوست دارد میپزدازد. سفالگری. درست عین داستان ورنیکا تصمیم میگیرد بمیرد یا مثل داستان ارزوهای یک زن.

ولی این بار در ایران . در همین خاک زیر همین اسمان.

سفالگری یاد میگیرد. کم کم استاد میشود و بعد کارگاهی رو به راه میکند.

وموفق میشود. فروش خوبی به دست میاورد. کار گاهی رو به راه میکند …زندگی دوباره ای را شروع میکند دوباره ازدواج می کند بچه دار میشود و زندگی میکند.

زندگی میکند .

زندگی میکند.

(س) میگفت: گفته حتی یک لحظه دلش برای خانواده و بچه هایش تنگ نمیشود. تردید نمی کند.

فکر میکند که هر لحظه مرگ امکان دارد پس….

میپرسم با چه شناسنامه ای ازدواج میکند . بدون طلاق.

نگاهم میکند. میگوید الان ثبت کامپیوتری شده. دل کندن و دل بستن مهمه. ان موقع هزاران مریم محمدی در این کشور وجود داشتند.قابل پیگرد نبود.

میپرسم بچه ها بچه هایش چی؟

میگوید بحث تصمیم بوده. راه بوده یا طریق. باید می رفته تصمیم درست بوده و دلتنگ نشده.

میپرسم این همه شجاعت؟

میگه ستودنی. هستند کسانی که یک شناسنامه با مهر طلاق در کیفشان است و قدرت شروع دوباره را ندارند.

دهانم باز مانده. تکیه میدهم وسیگاری روشن میکنم. و هنوز از فکرش بیرون نیامدم. فکر … فکر جرات داشتن.

فکر اتفاقی که زندگی را تغییر میدهد. فکر خواستن. و انجام دادن. فکر دنبال ارزو ها رفتن. یک لحظه در ان بعد از ظهر رخوتناک و گرم بین دانه های ریز عرق که به قطره تبدیل میشوند. یاد ابتدای داستان کیمیاگر میافتم. وقتی مرد گوسفند ها می فروشد وبه پیشگو پول میدهد تا بیاموزد هرچیزی بهایی دارد که باید ان را پرداخت.

و میبیند سوار کشتی شدن و به مصر رفتن اسانتر از انی است که فکر میکرده.

باید دل کند و به دنبال ارزو ها رفت. باید به شهود اعتماد کرد و راهی که حس میکنی درست است را بدون توجه به قضاوت دیگران دنبال کرد و رفت.

ترس از قضاوت دیگران یکی از عوامل بازدارنده ای است که مانع ما میشود تا به ارزوهایمان برسیم.!

قضاوت دیگران انتها ندارد. قابل پیشگیری و کنترل هم نیست !

هنوز جایی در ان بعد از ظهر گرم و

چسبناک جا مانده ام دنبال ارزو هام میگردم. وبه داستان ان زن فکر میکنم.

در مرز بین واقعیت و حقیقت و راست و دروغ.

رسوب کرده روی مبل.

ارزوی شما چیست. دنبالش میروید؟ ایا؟

*****

بعدا نوشت.

راستش این داستان واقعی و این پست برای من مفهوم خاصی داره.

یک اتفاقی به همین نزدیکی  پیامی برای من یا برای شما شاید داره

این پست چند روز میماند. تا من از ان بعد از ظهر چسبناک خردادی توشه بگیرم.

چند روز

Advertisements

یک دیدگاه برای ”شاید روز موعود

  1. سلام.
    زیباست.
    نگاه وحشی به زندگی داشتن.
    بدون وابستگی.بدون هیچ تعلقی

  2. و سه سال قبل رای بیست و پنج میلیونی و اولین روز فتنه … و عمله هایی که خواسته و ناخواسته وارد این معرکه شدند … و 9 دی ملتی که آخرین میخ را بر تابوت فتنه زد …

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.