سفری بی مقصد.


دلم میخواد یک بعد از ظهر برم راه اهن. سوار قطار شم. و برم. از میان دشتها و گندم زار ها و کو ه ها بگذرم. افتاب زرد غروب توی دشت را ببینم. و افق گسترده وباز .
بروم و بروم بدون نگرانی . بروم واز قطار بیرون را تماشا کنم. بی مقصد. تا جایی که قطار میرود. همراهش باشم. از مقصد هیچ ذهنیتی ندارم. از همسفران نیز. فقد می خواهم بروم.
نه ناراحتم و نه دچار یاس فلسفی و شکست احساسی شده ام و نه میخواهم دیگران را نگران کنم. فقط میخواهم حرکت کنم و بروم.

Advertisements