به روال نامرتب بودن همیشگی


یک هفته ای بود که دعوت شده بودم به یک افتتاحیه کلاب ورزشی. در فکر رفتن هم بودم.
عصری ته تغاری گفت مامان بیا بریم . بده جلو بقیه. گفتم باشه. خدا را شکر روپوشم را عوض کردم ناگفته نمونه از سه شنبه که استخر بودم هم موهامو نشسته بودم.
رفتیم دیدیم چشمتان روز بد نبینه. گاردن پارتی عین فیلم ها. داستان خیلی جدی! همه سلمونی رفته شینیون کرده.کروات زده عین عروسی.
البته اصلا فک نکنین کم اوردم ها. نه. دماغم گرفتم بالا با اعتماد به نفس با همه سلام وعلیک کردم.
کی من میخوام  مناسبتهای مردم را جدی بگیرم. حالا یک عالمه صحبت در باره ام میشه. که مشکل من نیست مشکل گوینده  است.
خلاصه یک باشگاه ورزشی مردانه باز کرده بودند. با یک عالمه فروشگاه برند های خیلی گرون. سه هزار نفر هم مهمون داشتند. دیگه باید تیپ خانم ها را میدیدی. شو مانتو هم بود. مانکن ها با مانتو هاشون میان مدعوین. عین گلهای رنگین.

اتفاقا مانتو ما هم دسته کمی از مانتو های مانکن ها نداشت.  فقط ارایش درست وحسابی طبق معمول نداشتم
خلاصه. یه روز بشه یاد بگیرم … یه کم این مهمانی ها را جدی بگیرم

Advertisements