خواب نیامد. اواز پرندگان شب را بدرقه کرد


ی کاش باور هایم را نداشتم.
ای کاش باور هایت را باور نداشتی.

حرف میزنی و هم کلامت
از درک معنی کلام تو ناتوان
انچه را میشنود که میخواهد.
نه انچه تو میگویی
ثمرش میشود بی خوابی
کلمه که عاجز باشد.
به چی باید دل بست؟

اینگونه میشود که درد را به تصویر میکشم
زبان بسته ام را
با رنگ می امیزم.
شاید که مخاطبی
در جایی دور
جایی که واژه ها باغ را به اتش میکشند.
اتش را به دریا میبرند.
دریا را شعله ور میکنند.

کاش که
حرف نبود.
کلمه نبود
تعصب نبود. راه دیگری برای ارتباط بود.
تفاهم بدون واژه
به گل مینشست و شکفته میشد.

Advertisements