تنهایی های بی انتها


صبح زود از خانه بیرون زدم برای رفتن به تعمییر گاه. نازنیین خانم استارتش خراب شده بود و وقتی پارک میکردی دیگه استارت نمیزد . و دردسری میشد در نوع خود بی نظیر.
صبح رفتم نمایندگی ایران خود رو که دیدم جمع کرده. در فکر این بودم که برگردم خانه زنگ بزنم از کسی درباره مکانیک سوال کنم. دیدم در این جور مواقع معمولا کسی به ادم کمک نمیکند. یاد یک مکانیکی افتادم که سالها پیش ماشین قبلی ام را میبردم پیشش.
ماشین را دادم و پیاده برگشتم. صبح بود وملت برای رفتن به سر کار بیرون میزدند.
یک جایی در مسیر کنار یک پیاده رو دونفر مرد با هم صحبت میکردند. و میخندیدند. یک لحظه دلم فشرده شد. یادم امد. مدتهاست …….
مدتهاست که همه کار های زندگی ام را تنها انجام داده ام. بدون اینکه کسی بهم کمک کند. کسی باشد . همدردی باشد. همدلی باشد نگاه مهربانی باشد. صبحی باشد لبخندی باشد…….. و زندگی به انتها نزدیک میشود. با تمام خستگی هایش.
قهوه های صبح تنهایی . ناهار های فراموش شده. شام های یک نفره. بدون هیچ امیدی .
ویادم افتاد مردم چقدر از تنهایی میترسند. چقدر نگران تنها بودن خودشان هستند. و چقدر وحشت دارند که روزی مثل من زندگی کنند. گوشی را از کیفم دراوردم. به دوستی زنگ زدم تا صدای مهربانی بشنوم و فعلا صورت مسئله را پاک کنم.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”تنهایی های بی انتها

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.