رعد وبرق و بهار.


دیروز سر نقاشی بودم . یک رعد وبرق زد. جوری که در لرزید. در حد شکستن شیشه ها. دختر همسایه بالایی جیغ زد . و تا یک ساعت گریه میکرد. فک کنم از ترس.
بعد من فکر کردم خوب یک فکر هایی کردم. بعدهم فکر کردم توهم زدم. والکی ترسیدم . خودم را دارم لوس میکنم . مثلا شاید از تنهاییه. اما ازجام جم نخوردم و به کارم ادامه دادم. امروز دیدم که صحبت از این است که باید نماز ایات خواند یا نه.
خانمه میگفت : باید علما دستور بدن نماز ایات بخونیم.
یعنی ما قدرت تشخیص نداریم.که متوجه بشیم ترسیدیم ویا نه. واین را هم باید علما به جای ما تصمیم بگیرند. در واقع علما جای ما تشخیص میدهند وما هم مسئولیت انجام. واجبات ومستحباتمان را میاندازیم گردنشان.
یعنی با مسئولیت انها زندگی میکنیم. مثل ادمی که قدرت تمیز و تشخص نداشته باشد.
و باز فکر کردم این بی مسئولیتی از کجا شروع شد. که به همه چیز تعمیم پیدا کرد. وتا کجا ادامه دارد.
ابی مسئولیتی آفتی است که موجب مشکلات اخلاقی در جامعه میشود.
آمدیم و عالمی اعلام کرد از دیوار مردم بالا رفتن مجاز است. بعد خانم شما از دیوار مردم بالا میری؟

Advertisements