گاهی سلامی دوباره


گاهی باید به زندگی سلامی دوباره گفت. گاهی زندگی سلامی دوباره به تو میکند.

امروز خودم را مجبور کردم برم کارگاه زرگری. وثبت نام کنم. سه تا کلاس صبح برداشتم. ده صبح باید سر کلاس باشم. عادت شب زنده داری را فراموش کنم. کمی از نت دور شوم. به زندگی حقیقی بپردازم.

یک برنامه منظم هفتگی برای خودم ریختم. دو روز در هفته اب درمانی با دخترک و سه روز کارگاه زرگری و یک روز نظافت منزل . یک روز هم تعطیل. بلکه این مدرک  را که چله افتاده بهش گرفتم.

تازه یک روز هم باید کلاس نقاشی داشته باشم که یک جوری این وسط باید جاش بدم. احتمالا یک روز فرد قبل از اب درمانی .

و زندگی در جواب این سلام من یک روز پر از لطافت نشانم داد. یک روز با ابر های بنفش با کوه های کبود با ارغوانهای شکفته مخلوط با یاس های خوشه ای بنفش. یک روز با صدای باران. سرشار از لطافت بهار ان گونه که باید باشد. امروز بهار را انگونه که باید درک کردم.

بعد از زرگری رفتم کافی شاپ که با نایلون  عین قهوه خانه های دربند فضا را از نعمت باغ  محروم کرده بودند. اسپرسوش هم مثل سابق نبود. زیبایی کافی شاپ باغ موزه موسیقی به فضای باز و حیاط ان بود که به نعمت نایلون  تمام حسن خود را از دست داده بود. . از یک محل هنری به یک محل بازاری تبدیل شده بود فکر نکنم مثل سابق مشتاق رفتن به انجا باشم.

 

Advertisements