عمه بلقیس به روایت کلام و به روایت رنگ.


نشسته ام سر نقاشی . مودم را هم خاموش کرده بودم که به این اسونی ها نشه وارد نت شد.
مرتب به خودم یاد اوری میکنم مبادا نقاشیت روایت عمه بلقس و خاله خدیجه باشه.
وقتی دستهام را میشستم سرم را بالا کردم رو به ایینه. و در مورد عمه بلقیس و خاله خدیجه با خودم بحث داشتم. بعد فکر کردم اگر روایت من عمه بلقیس وخاله خدیجه است. چرا باید روایت دیگری را بیان کنم. از خودم بودن چه شرمی دارم. شاید من از عمه بلقیس هم عمه بلقیس ترم حالا اسمم نازیلا است و بلقیس نیست. چرابخوام برای خودم یک روایت تازه بسازم و بر اساس آن رنگها و فرم ها را میزان کنم.
شاید عمه بلقیس وخاله خدیجه زندکی را با دید بهتری نگاه میکردند. خوشحال تر بودند. بیشتر میخندیدند. کانون گرم تری داشتندکمتر خودشان را کتمان میکردند.کمتر میترسیدند؛ و به طبیعت نزدیکتر بودند.
شاید موفق تر بودند.پر تلاش تر ، فهیمتر، همدل تر،
من که به جای همه عالم زندگی نکردم.
تازه در کنتراستهای دنیا متمدن، تنهایی ها ،راه های دور، بی مهری ها، به سختی می توانم خودم را پیدا کنم و منظور خودم را به دیگران انتقال دهم. و برای هدفم که هنوز نمیدانم چیست تلاش کنم.

Advertisements