یک میلیون بار دیده بودمش. از نگاهش پیدا بود. یک ان خیره شدیم در چشم هم. او را نمیدانم اما من تا ته ماجرا را خواندم.
عصر جمعه شب اربعین دکتر برای ته تغاری از پشت تلفن دارو تجویز میکند. سوار ماشین میشوم تا دارو را تهیه کنم. ترمز ماشین خالی میکند. به مدد ترمز دستی نیم متری ماشینی که ستونش را با دنده عقب هدف گرفته بودم متوقف میشوم.
زنگ میزنم اژانس. زیر دامن جینم چکمه بلند پوشیده ام . و پالتو و اصلا متوجه نیستم این تیپ مناسب بیرون رفتن شب اربعین بی ماشین نیست. از تنبلی شلوار نمی پوشم. خیابان دو طرف ماشین پارک است. شلوغی که اصلا به این تعطیلات پشت هم نمی اید. راننده اژانس میگوید اینجا ختم دانشمند هسته ای است که دیروز به قتل رسیده.
همه جا پر از مامور اطلاعاتی. از تاکسی پیاده میشوم. چشم در چشمش. قیافه اش اشنا تر از این حرفهاست. یک لحظه انگار تمام هویتش را باز گو میکند. نمیدانم قبلا دیدمش یا نه. اما …….. هرچندجثه اش متوسط است . اما در یک نگاه میتوان پی به شلغش برد…
رد من را تا داروخانه با چشم دنبال میکند. اهمیتی ندارد. این روزها قیافه ام به نظر همه اشنا میاید. همه قبلا یک جایی من را دیده اند. دارو را میگیرم راننده آژانس را به حرف گرفته اند. وسط ان همه شلوغی بر میگردیم.
این جور ادمها مثل ساواکی های زمان شاه در نگاهشان چیزی موج میزند . چیزی که شغلشان ان را بوجود اورده. نگاهی دارند که شغلشان را آشکار میکند.
خیلی جا ها دیده بودمش. همیشه با همین نگاه. جا هایی که نمیدانم کجاست.

***
بدون ربط.
این روزها همه اختلاس میکنند شما چطور!!

Advertisements