سه شنبه برفی وآبانی


صبح زود زنگ ساعت یادم اورد که کلاس دارم. چشمم را باز کردم که گوشی را خفه کنم   خودش را داشت میکشت. برای گیاه هام پرده را نصفه میکشم شبها روزها هم که اصلا بازه. مگه میشه ادم اسمون را نبینه من ادم پرده بسته نیستم.  دیدم همه جا سفیده. پیش خودم گفتم چشم هام داره البالو گیلاس میچینه.  تا گوشی را ساکت کنم چشم هامو باز وبسته کردم. نه خیر وضع چشم هام خراب شده. یعنی چی؟  روی تخت نشستم نگران برای چشم هام پرده را بالاکشیدم. برف بود. بقیه خوابم را با چشم باز روبرو پنجره ادامه دادم. روی برگهای سبز و زرد برف نشسته بود. باورم نمیشد . فک کردم برف در حد مسخره بازی مثل دیروز ممکنه بباره.

شیر قهوه را که اماده میکردم یادم افتاد فقط یک بارانی پاییزه دم دسته که دیروز باهاش حسابی یخ کردم. فکر کردم خوب پیاده که نمی خوام برم.  حالا دستکش نداشته باشم زیاد هم مهم نیست.

نیاوران را به سمت جماران میرفتم که دیدم ای دل غافل یک تریلی وسط خیابان نتوانسته کنترل کنه وخیابان را قیچی کرده. من ماندم نیم ساعت وقت یه خیابان سر بالایی بسته و یخ زده پارک کردم. سر بالایی خیلی تند بود.  چاره ای نبود باید پیاده میرفتم.  دقیقا هم باید میرفتم نوک کوه.  وقتی رسیدم برفها داخل موهام یخ زده بودند جدا نمیشدند. برای همینه میگن روسریتون را بکشین جلو. حسابی هم عرق کرده وخیس بودم. لباسهای روییم برای بارش برف و بلوز و ژاکتم از تندی شیب سر بالایی.

برگشتن سر راه  بعد لیز لیزک بازی های فراوان. لباسهای زمستانی را از خانه مادرم برداشتم.  دلم را صابون زده بودم برای سوپی که صبح بار گذاشته بودم.  برق رفته بود و سوپ به اندازه یک مهمانی پنجاه نفره ابکی بود.!  اما چسبید. اون دوتا پیاده روی اجباری و سوپ سبزیحات آبکی داغ.  امروز هم روزی بود. روزی که خاطره اش میمونه. تریلی قیچی کرده تا حالا ندیده بودم. شنیده بودم که تریلی ها اگر ناگهانی ترمز بکنند قیچی میکنند. حالا فهمیدم چه شکلی میشوند. اتاقشان در راستای خیابان و دمبشون در پهنای خیابان.

عکسهای امروز را هم ببینیند.ابان نودسه شنبه برفی ابانی

Advertisements