بهشت و جهنم و حجاب.


امروز کابینت هام را نصب می کردند. اقای کابینت ساز هیز که خاطر تون هست. همون بی جنبه هه! با نصاب و پسرش امده بود. من یه مانتوی کوتاه تنم بود. مانتو را قبلا تو کوچه می پوشیدم. روسری ننداختم سرم. داشتم میز ها و وسایل چوبیم را که نه نقاش نه مبل ساز و نه نجار حاظر نشدن رنگ کنند . درست میکردم. ورنیش گرفتم با تینر فوری و یه کمی هم رنگ قهوهای که دوست داشتم ساختم ومخلوطش کردم که وسایل را نو نوار کنم. اصلا هم حواسم به کش اسلام نبود که ممکنه من روسری نداشته
باشم در بره. پسر یارو هیزه فقط زمین را نگاه میکرد. هر وقت من میرفتم تو هال کم مونده بود پیشونیش بچسبه به زمین. شانزده هفده ساله میزد. عمرا بچه های مدرسه نیکان ومدرسه علوی یه همچین افه محجوبیتی دا شته باشند. خلاصه مسلمانیش خیلی دولا وپهنا بود. تو دلم گفتم اینده ات مثل باباته. زیاد الان جانماز اب نکش. شاهنامه اخرش خوشه. از این مدل ادم ها باید ترسید. خیلی دلم میخواد بدونم چه جور فکری تو سرش بود که نمی خواست سرش را بالا کنه! یا نمی توانست سرش را بالا کنه. البته میدونم تا حدودی.
خلاصه امروز یک پسر بچه را جهنمی کردم رفت پی کارش.!!

Advertisements