خیاط در کوزه افتاده


از وقتی پطرس رفته من  حس کردم به کمک نیاز دارم   ومرتب میرم پیش مشاور.  دیگه تقریبا دوست شدیم.  شاید هم بهترین دوستم باشه. چیزی ازش پنهان ندارم . و خیلی از درد دلهاش را میدا نم. امروز  هم وقت داشتم.   وقتی وارد شدم حس کردم حسابی اشفته است.  پرسیدم  روز خسته کننده ای را داشتی. گفت نه موضوع این نیست . با مهرنوش ارتباطم را قطع کردم.   مهرنوش اسم دوست دخترشه.   گفتم متاسفم . دوران سوگواریه راهی نداری  باید  بگذرونی. یه تایم به خودت بده.   و سوگواری تو خاتمه بده. خنده اش گرفت. نشست به تعریف.  گوش دادم.

و جمله هایی که خودش به من گفته بود را یاد اوری کردم… دو ساعت صحبت کردیم. ومن مرتب  حرفهای خودش را به خودش تحویل میدادم.  وتاکید می کردم که خودت به من این را یاد دادی. گفت شنیدنش برام لازم بود.  هیچ وقت ازش مچ گیری یا کارگاه بازی ندیده بودم.

حواسش به رفتار و حرکات دخترک  معطوف بود وتمام جزییات را در نظر داشت.  ونتیجه گیری های جالبی میکرد.  یک ریزه کاری هایی را میدید که من هرگز فکر نمی کردم مردی به اینها توجه  کند.  ظاهرا هنوز هیچی از مرد ها نمیدانم. نمی دا نم وقتی کسی را دوست دارند در ظاهر بی توجه به نظر میرسند. اما ته وتوی همه رفتار ها را درمیاورند. باورم نمیشد فیس بوک دخترک را مرتب زیر و رو کند. عین یک کارگاه ورزیده  به دنبال علت سرد شدن رابطه باشه.

خیلی از عکسهای دخترک را دیده بودم. و همیشه فکر می کردم  چقدر قشنگ است که کسی ادم را اینجوری دوست داشته باشد.

مدتها بود که میگفت این رابطه داره رو به سردی میره. ونشانه هایش را توضیح میداد. باورم نمی شد که واقعا در باره خودش صحبت میکنه. روانشناسها از این ترفند ها دارند..  به حساب ان می گذاشتم.   ظاهرا دخترک مرتب خلف  وعده میکرد.  وبه وقول خودش بهانه های خیلی منطقی میاورد.

ناراحت کننده ترین قسمتش این بود که ریز ریز تمام این نشانه ها را میدید .  و می فهمید. و به قول خودش حس بدون ارزش بودن بهش دست میداد. حس الویت هزارم بودن.

و من فکر میکردم که این احساسات مربوط به خانم هاست و شاید یک جور بهانه گیری .

دوست پسر  دقیق باهوش داشتن  هم یک جور بد شانسی  می تونه باشه! کسی که  بیشتر زیر و بم  رفتار های مردم را میدونه. و هزارتا رابطه بین ادم ها را دیده و دنبال کرده  تنش ها و کنش ها  و واکنش ها را  به خوبی کف دستش  می شناسه.  دلایلشون  را هم می دونه.

بهش گفتم شدی الکترون ازاد.  خنده اش گرفت. هر وقت براش تعریف میکردم که تنهایی رفتم کافی شاپ یا فلان کار را انجام دادم از این اصطلاح استفاده میکرد. می گفت مثل الکترون ازاد میمونی.  و من جواب میدادم مثل الکترون ازاد بودن زیاد جالب نیست.

 

باورم نمی شه مردی از بهم خوردن رابطه اش اینجوری متاسف باشه.  باورم نمی شه . شاید کلا مرد ها را بدون احساسات قلبی می بینم. و فکر میکنم چون مرد هستند هیچی بهشون اثر نداره.

اخرش رسیدیم به کتاب شازده کوچوکو … ومن این جمله  ها را گفتم. روباه گفت اگر می خوای با من دوست شوی من را اهلی کن.  و گفتم ادم در قبال کسی که اهلی می کنه همیشه مسئوله.

میدانستم ساعات بدی را داره طی میکنه وکاری هم از دست کسی بر نمیاد. همیشه از دست دادن سخته.  و هر دو می دانستیم که همیشه اینجور نمی مانه.  بزودی حس بهتری خواهد داشت.

خیاط درکوزه افتاده بود.

 

 

 

Advertisements